ابن الله در قرآن

نویسنده: سپهر محمدی / نگارش نخست: مهر ۱۴۰۵ | آخرین ویرایش: ۴ آبان ۱۴۰۵

چکیده

یکی از رایج‌ترین دلایلی که برای تحریف‌شده‌بودن انجیل اقامه می‌شود، «ابن الله» خوانده‌شدن حضرت عیسی در آن است. این مقاله با بررسی دقیق آیات قرآن و مقایسهٔ آن با کاربرد «پسر خدا» در کتاب مقدس، نشان می‌دهد که قرآن نه‌تنها «ابن الله» بودن عیسی را نفی نکرده، بلکه «ولد الله» بودن هر موجودی را قاطعانه رد کرده است. تمایز واژگانی «ابن» (فرزندِ انتسابی) و «ولد» (فرزندِ زایشی) در زبان قرآن، کلید این خوانش است. قرآن در ۱۵ آیه «ولد الله» را به شدت نفی می‌کند، اما هیچ آیه‌ای «ابن الله» بودن عیسی را صراحتاً رد نمی‌کند. تنها آیه‌ای که گمان می‌رود این موضوع را نفی کرده (توبه: ۳۰)، صرفاً سخنِ اهل کتاب را «مشابه» قول کافران پیشین می‌داند — و «افک» کافران، «ولد الله» بوده است. افزون بر این، قرآن در دو آیه (زمر: ۴ و مائده: ۱۸) مفهوم «ابن الله» را به معنای برگزیدگی و محبوبِ خدا بودن، به‌طور ضمنی تأیید کرده است. در مقابل، قرآن با تأکیدِ مکرر در ۲۲ آیه، عیسی را «ابن مریم» می‌خواند و هویتِ انسانی او را برجسته می‌کند، بدون آنکه «ابن الله» بودنش را نفی کند. در کتاب مقدس نیز عیسی حدود ۸۵ بار خود را «پسر انسان» خوانده و تنها یک بار مستقیماً خود را «پسر خدا» نامیده است (یوحنا ۱۰: ۳۶). نتیجه آنکه «ابن الله» به معنای برگزیدگی و محبوبِ خدا، نه‌تنها با قرآن در تضاد نیست، بلکه مفهومی است که خودِ قرآن نیز آن را تأیید کرده است. تأکید می‌شود که مقاله مدعی «تسمیه» نیست: قرآن، عیسی را «ابن الله» نخوانده است؛ این عنوان از آنِ انجیل است. مدعای مقاله آن است که قرآن این عنوان را — به معنای برگزیدگی و محبوبیت — هرگز نفی نکرده و راهِ سازگاریِ آن را باز گذاشته است.

در ادامه، این استدلال را در چند بخش پی می‌گیریم: نخست آیات نفی «ولد الله» را مرور می‌کنیم، سپس تفاوت واژگانی «ابن» و «ولد» را در زبان قرآن بررسی می‌کنیم، آنگاه تنها آیه‌ای را تحلیل می‌کنیم که گمان می‌رود «ابن الله» را نفی کرده، و در پایان شواهد تأیید ضمنی و آمار انجیل را می‌آوریم.

۱. نفی قاطع ولد الله

قرآن به صراحت و با ادبیات‌های گوناگون، وجود هر گونه «ولد» (فرزندِ زایشی) برای خداوند را نفی و به شدت رد کرده است. آیات زیر فهرست کامل این نفی‌هاست:

۱. أَلَا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ وَلَدَ اللَّهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ (الصافات: ۱۵۱-۱۵۲) ترجمه: آگاه باشید که آنان از روی دروغ می‌گویند: «خدا فرزند آورده.» و به راستی آنها دروغگویانند.

۲. …إِنَّمَا اللَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ سُبْحَانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ… (النساء: ۱۷۱) ترجمه: …خدا تنها یک معبود است، منزه است از آنکه فرزند داشته باشد…

۳. مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ… (المؤمنون: ۹۱) ترجمه: خدا هیچ فرزندی نگرفته و هیچ معبودی با او نیست…

۴. بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُنْ لَهُ صَاحِبَةٌ… (الانعام: ۱۰۱) ترجمه: آفرینندهٔ آسمان‌ها و زمین، چگونه برای او فرزند باشد در حالی که همسری برای او نبوده است؟

۵. مَا كَانَ لِلَّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحَانَهُ… (مریم: ۳۵) ترجمه: شایستهٔ خدا نیست که فرزندی برگزیند، منزه است او…

۶. وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ… (الإسراء: ۱۱۱) ترجمه: و بگو: ستایش ویژهٔ خدایی است که فرزندی نگرفته و شریکی در فرمانروایی ندارد…

۷. وَقَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ… (البقرة: ۱۱۶) ترجمه: و گفتند: «خدا فرزند گرفته.» منزه است او، بلکه هر آنچه در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست…

۸. وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ (الأنبیاء: ۲۶) ترجمه: و گفتند: «خشنود [رحمان] فرزند گرفته.» منزه است او، بلکه [آنان] بندگان گرامی‌شده‌اند.

۹. لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَدًا لَاصْطَفَى مِمَّا يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ سُبْحَانَهُ… (الزمر: ۴) ترجمه: اگر خدا می‌خواست فرزندی برگزیند، قطعاً از میان آفریده‌هایش هر چه بخواهد برمی‌گزید. منزه است او…

۱۰. الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا… (الفرقان: ۲) ترجمه: آن‌که فرمانروایی آسمان‌ها و زمین از آن اوست و فرزندی نگرفته است…

۱۱. لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ (الإخلاص: ۳) ترجمه: نزاده و زاده نشده است.

۱۲. وَمَا يَنْبَغِي لِلرَّحْمَنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَدًا (مریم: ۹۲) ترجمه: و شایستهٔ خداوندِ رحمان نیست که فرزندی برگزیند.

۱۳. وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئًا إِدًّا (مریم: ۸۸-۸۹) ترجمه: و گفتند: «رحمان فرزند گرفته.» به راستی چیز عجیبی آوردید!

۱۴. وَأَنَّهُ تَعَالَى جَدُّ رَبِّنَا مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَلَا وَلَدًا (الجن: ۳) ترجمه: و همانا بزرگی پروردگار ما والاست؛ نه همسری گرفته و نه فرزندی.

۱۵. وَيُنْذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلَا لِآبَائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِبًا (الکهف: ۴-۵) ترجمه: و بیم دهد کسانی را که گفتند: «خدا فرزند گرفته.» هیچ علمی به آن ندارند و نه پدرانشان. چه سخنان بزرگی از دهانشان بیرون می‌آید! جز دروغ نمی‌گویند.

این پانزده آیه با شدت و تأکید، هر گونه «ولد» — فرزندِ زایشی و بیولوژیک — را برای خداوند نفی می‌کنند. اما نکتهٔ کلیدی اینجاست: واژهٔ به‌کاررفته در همهٔ این آیات «ولد» است، نه «ابن».

۲. تفاوت «ابن» و «ولد» در قرآن

در زبان عربیِ قرآن، «ولد» و «ابن» دو واژهٔ متفاوت‌اند:

  • ولد (و مولود): فرزندِ زایشی؛ کسی که از والد و والده متولد شده باشد. ولد حتماً از والد متولد می‌شود.
  • ابن: فرزندِ انتسابی؛ کسی که به دلیلی چون زایش، فرزندخواندگی، برگزیدگی، محبت یا تشرف، به پدری منتسب شود. ابن لزوماً از ابِ خود متولد نمی‌شود.

قرآن خود شاهدِ این تفاوت است:

  • بنی‌اسرائیل در قرآن، «اب» خود را ابراهیم می‌دانند: «مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ» (الحج: ۷۸). حال آنکه ابراهیم «والد» بسیاری از آن‌ها نیست، بلکه جدِّ ایشان است.
  • یعقوب در قرآن، اسماعیل را از «آباء» خود می‌شمارد: «إِلَهَكَ وَإِلَهَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ» (البقرة: ۱۳۳). حال آنکه اسماعیل عموی یعقوب است، نه والد او.
  • خداوند ابراهیم را از دعا برای «اب» خود منع می‌کند (التوبة: ۱۱۳)، اما ابراهیم همچنان برای «والد» خود دعا می‌کند (ابراهیم: ۴۱). این نشان می‌دهد «اب» و «والد» در قرآن یکسان نیستند.
  • در زبان عربی به مسافر «ابن السبیل» می‌گویند، و این به معنای آن نیست که مسافر واقعاً فرزندِ راه است؛ بلکه منتسب به راه است.

بنابراین، «ابن» می‌تواند به معنای انتسابِ معنوی، فرزندخواندگی، برگزیدگی یا محبت باشد و لزوماً به معنای فرزندِ بیولوژیک و زایشی نیست. آنچه قرآن به شدت نفی کرده، «ولد الله» است — یعنی فرزندِ زایشی و بیولوژیک برای خدا — نه «ابن الله» به معنای انتسابِ معنوی.

بر این تصویر، اشکالی نیز وارد شده است: این امثله، انتسابِ انسان به انسان را نشان می‌دهند و تعمیمِ آن به خداوند، قیاسِ باطل است؛ زیرا میانِ خالق و مخلوق شباهت برقرار نمی‌شود. پاسخ آن است که مدعای این بخش، قیاسِ الهیاتی نیست؛ دلالتِ واژگانی است. اگر در کاربردِ قرآنی، «ابن» لزوماً دلالت بر تولدِ از پدر نکند، این دلالت‌نکردن در همهٔ کاربردهای واژه — از جمله در توبه: ۳۰ که در مقامِ نقدِ «ابن الله» است — با ماست؛ همان‌گونه که «ولد» در کاربردِ قرآنی همواره زایشی است و از همین‌رو نفیِ آن، نفیِ زایش است. افزون بر آن، پلِ گذر از مثالِ انسانی به کاربردِ الهی، رفتارِ خودِ قرآن با دو واژه است: قرآن با «ولد الله» در پانزده آیه در مقامِ نفیِ مفهوم برمی‌آید، اما با «ابن الله» در توبه: ۳۰ و مائده: ۱۸ چنین نمی‌کند؛ و در زمر: ۴، «اتخاذِ ولد» را به «برگزیدن از میانِ مخلوقات» تفسیر می‌کند. این رفتارِ متمایز نشان می‌دهد فرقِ دو واژه به پایِ خداوند هم کشیده شده است؛ پس مثال‌های انسانی تنها برای اثباتِ معنای واژه بودند، نه برای قیاسِ ماهیتِ خدا با انسان.

۳. بررسی تنها آیه‌ای که گمان می‌رود ابن الله بودن عیسی را نفی کرده

تنها آیه‌ای که به نظر می‌رسد «ابن الله» بودن مسیح و عزیر را نفی کرده، آیهٔ ۳۰ سورهٔ توبه است:

وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (التوبة: ۳۰) ترجمه: یهودیان گفتند: «عزیر پسر خداست» و مسیحیان گفتند: «مسیح پسر خداست.» این سخنِ آنان است که به دهان‌هایشان می‌گویند؛ سخنشان مشابهت دارد با سخن کسانی که پیش از آن‌ها کافر شدند. خدا آنان را بکشد! چگونه [حق را] واژگونه می‌کنند؟

این آیه چهار نکته دارد:

نخست: آیه گزارش می‌کند که نصاری گفتند مسیح «ابن الله» است. سپس می‌فرماید: «ذَلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ» — این سخنِ آنان است که به دهان‌هایشان می‌گویند؛ یعنی عمقِ معنای آن را نمی‌دانند و صرفاً تقلیدی از پیشینیان است.

دوم: می‌فرماید سخن آن‌ها «یُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ» — مشابهت دارد با سخن کسانی که پیش از آن‌ها کافر شدند. توجه کنید که نمی‌فرماید سخن آن‌ها عینِ سخن کافران است یا باطل است؛ بلکه می‌فرماید «شباهت دارد». و «قاتلهم الله» (خدا آنان را بکشد) با ضمیر به نزدیک‌ترین مرجع — یعنی «الذین کفروا» — برمی‌گردد، نه به اهل کتاب.

سوم: در هیچ جای این آیه، «ابن الله» بودنِ عیسی صراحتاً نفی نشده است. قرآن می‌گوید سخن آن‌ها شبیه سخن کافران است، و کافران در فرهنگِ قرآنی کسانی بودند که «ولد الله» می‌گفتند. جست‌وجو در قرآن نشان می‌دهد که «اِفک» (دروغ/بهتان) کافران، «ولد الله» بودن بوده، نه «ابن الله»:

أَلَا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ وَلَدَ اللَّهِ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ (الصافات: ۱۵۱-۱۵۲)

یعنی دروغی که کافران پیشین می‌گفتند، «ولد الله» بود — فرزندِ زایشی — و سخنِ نصاری در «ابن الله» بودنِ مسیح، صرفاً شباهتی به آن دارد، نه عینیت.

شاید گفته شود از یک مصداق نمی‌توان دربارهٔ همهٔ «افک»ها حکمِ کلی گرفت. پاسخ: مقاله ادعای کلی دربارهٔ واژهٔ «افک» ندارد؛ تنها می‌گوید در موضعی که قرآن مضمونِ «افک» را دربارهٔ قولِ نسبت‌داده‌شده به خدا روشن می‌کند (الصافات: ۱۵۱-۱۵۲)، مضمون، «ولد الله» بوده است؛ و قرآن هیچ‌جا «ابن الله» را موضوعِ افک و دروغ قرار نداده است.

چهارم: شباهت با قولِ باطل، به تنهایی دلیلِ بطلان نیست. قرآن خود شاهد است: مشرکان می‌گفتند «هَٰؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ» (یونس: ۱۸) و قرآن این سخن را نقد می‌کند؛ حال آنکه شفاعتِ حق نیز نزدِ خداست: «مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» (بقره: ۲۵۵) و «قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا» (الزمر: ۴۴). دو سخن هم‌قالب‌اند — هر دو شفاعت را نزدِ خدا — اما یکی باطل و دیگری حق است. حتی جایی که قرآن شباهتِ دل‌ها را نقد می‌کند — «كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ» (بقره: ۱۱۸) — موضوعِ نقد، ادعایی بی‌پایه است («لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ»)، نه شباهتِ لفظی یا موضوعی به‌تنهایی. پس «يُضَاهِئُونَ» تنها نقدِ منشأِ بی‌دلیلِ سخنِ نصاری است («ذَٰلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ»)، نه نقدِ اصلِ انتسابِ محبوبیت. اگر ملاک، شباهتِ قالب بود، شفاعتِ حق نیز می‌بایست به دلیلِ شباهتش با قولِ مشرکان باطل می‌شد.

نکتهٔ گویاتر، تفاوتِ برخوردِ قرآن با دو مفهوم است. با «ولد الله» در پانزده آیه، «مفهوم» نفی می‌شود: «مَا اتَّخَذَ»، «لَمْ يَلِدْ»، «أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ». اما با «ابن الله» در هیچ آیه‌ای، مفهوم نفی نمی‌شود؛ تنها «راهِ رسیدن به ادعا» نقد می‌شود: سخنِ بی‌دلیلِ دهانی و تقلیدی. نشان‌های این نقد — «بِأَفْوَاهِهِمْ»، «بِغَيْرِ عِلْمٍ»، «خَرَقُوا»، «مَا يَشْتَهُونَ» — همگی نشانِ منشأ و سندِ ادعاست، نه نشانِ بطلانِ مفهوم. اگر «ابن الله» در نگاهِ قرآن همان «ولد الله» بود، انتظار می‌رفت ادبیاتِ قاطعِ نفیِ مفهوم — همان که پانزده بار به کار رفته — دربارهٔ آن نیز روا شود. این تفاوتِ برخورد، خود گواهِ تمایزِ دو مفهوم در نگاهِ قرآن است.

۴. آیات دیگری که گمان می‌رود ابن الله را نفی کرده‌اند

چند آیهٔ دیگر نیز هست که در نگاهِ اول ممکن است نفیِ «ابن الله» به نظر برسد. اما سیاقِ این آیات نشان می‌دهد که نقدِ قرآن بر سه چیز است: این‌که مشرکان فرزندانِ خدا را از خودشان تراشیده‌اند (خَرَقوا و یَجْعَلُونَ)، این‌که این انتساب کاملاً دلبخواهی بوده (وَلَهُمْ مَا يَشْتَهُونَ — برای خود هر چه بخواهند برمی‌گزینند)، و این‌که بدون هیچ دانش و سندی بوده (بِغَیْرِ عِلْمٍ). قرآن نمی‌فرماید «ابن الله» باطل است؛ بلکه می‌فرماید آنچه مشرکان ساخته‌اند، فرزندِ ساختگی و هوسی و بی‌اساس است.

وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَبَنَاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ… (الأنعام: ۱۰۰) ترجمه: و برای خدا، جنّیان را شریک قرار دادند، در حالی که او آن‌ها را آفریده؛ و بدون دانش، برای او پسران و دخترانی تراشیدند.

وَيَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَنَاتِ سُبْحَانَهُ وَلَهُمْ مَا يَشْتَهُونَ (النحل: ۵۷) ترجمه: و برای خدا دختران قرار می‌دهند، منزه است او، و برای خودشان آنچه را می‌خواهند [قرار می‌دهند].

نکتهٔ کلیدی این دو آیه در سه محور است:

الف) ساختگی‌بودن (خرق و جعل): واژهٔ «خَرَقوا» (از ریشهٔ خَرَقَ به معنای شکافتن و ساختن) و «یَجْعَلُونَ» (قرار می‌دهند/می‌سازند) نشان می‌دهد که اینان خودشان از خودشان برای خدا فرزند «تراشیده‌اند» و «جعل» کرده‌اند. قرآن این انتساب را «خرق» — یعنی چیزی که از هیچ ساخته‌اند — می‌نامد، نه وحی و نه کشفی از جانب خدا.

ب) دلبخواهی‌بودن (ما یَشْتَهُونَ): آیهٔ نحل با تعبیر «وَلَهُمْ مَا يَشْتَهُونَ» نشان می‌دهد که مشرکان برای خودشان هر چه بخواهند برمی‌گزینند (پسر)، اما برای خدا دختران را برمی‌گزینند. این انتساب، نه بر اساس علم و وحی، بلکه بر اساس هوی و هوس و «اشتها»ست — یعنی دلبخواهیِ محض.

ج) بی‌اساس‌بودن (بِغَیْرِ عِلْمٍ): آیهٔ انعام صراحتاً می‌فرماید «بِغَیْرِ عِلْمٍ» — بدون هیچ دانشی. یعنی این انتساب نه سندِ وحیانی دارد و نه پشتوانهٔ عقلانی.

بنابراین نقدِ قرآن بر سه چیز است: ساختگی‌بودن، دلبخواهی‌بودن و بی‌اساس‌بودنِ این انتساب — نه بر خودِ مفهومِ انتساب. به عبارت دیگر، اگر کسی «ابن الله» را از خودِ خدا و با علم و وحی بداند، سخنش «خرق» و «دلبخواهی» نیست؛ اما مشرکان «بدون علم» و از سرِ هوای نفس، برای خدا فرزند تراشیده‌اند.

۵. تأیید ضمنی امکان ابن الله بودن به معنای برگزیدگی

نه‌تنها در هیچ آیه‌ای «ابن الله» بودن نفی نشده، بلکه در دو آیه قرآن، مفهومِ «ابن الله» به معنای برگزیدگی و محبوبِ خدا بودن، به‌طور ضمنی پذیرفته شده است:

الف) اتخاذ ولد به معنای برگزیدگی

لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَدًا لَاصْطَفَى مِمَّا يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ… (الزمر: ۴) ترجمه: اگر خدا می‌خواست فرزندی برگزیند، قطعاً از میان آفریده‌هایش هر چه بخواهد برمی‌گزید…

در این آیه، «اتخاذ ولد» — نه خودِ ولد، بلکه «گرفتنِ» فرزند — به معنای «برگزیدن» (اصطَفَی) از میان مخلوقات ممکن دانسته شده است. یعنی اگر خدا می‌خواست «فرزندی بگیرد» (نه اینکه فرزندی بِزاید)، از میان بندگانش هر که بخواهد برمی‌گزید. این دقیقاً همان معنای «ابن الله» به معنای برگزیدگی است: عیسی مسیح — و البته همهٔ مومنان و انسان‌های پاک — از آن جهت که احباء خدا هستند، از آن جهت که خدای‌گونه‌اند، از آن جهت که برگزیدهٔ خدا هستند، در عهدین «ابن الله» خوانده شده‌اند.

پاسخ به دو اشکال که بر این خوانش وارد شده است:

اشکال نخست — ترادفِ دو فعل: گفته می‌شود آیه نمی‌گوید «اتخاذ ولد» یعنی «اصطفاء»؛ یکی از دو فعل بیانِ فرض است و دیگری بیانِ نتیجه. پاسخ: مقاله نیز ادعای ترادف ندارد؛ ادعا آن است که آیه، «شیوهٔ» مفروضِ اتخاذِ ولد را معین می‌کند: اگر چنین اتخاذی فرض شود، تنها صورتِ ممکنِ آن در جهانِ آفرینش، «برگزیدن از میان مخلوقات» است — نه زایش و نه آفرینش از عدم. چنان‌که حتی کسانی که با این خوانش مخالف‌اند نیز تصریح می‌کنند که در این آیه، نتیجه یا شیوهٔ مفروضِ اتخاذِ ولد، برگزیدن از میان مخلوقات خواهد بود. ادعای مقاله بر همین «شیوه» استوار است و همین، کلِ مطلب است: «ولدِ زایشی» در زمرهٔ شیوه‌های ممکنِ اتخاذِ ولد قرار نمی‌گیرد.

اشکال دوم — ساختِ شرطی و امتناع: گفته می‌شود ساختِ «لَوْ… لَـ» در عربی برای بیانِ امتناع است و آیه، اتخاذِ ولد را از هر حیث از ارادهٔ الهی خارج می‌داند. پاسخ: این ساخت در قرآن بارها برای «امکانِ واقعیِ واقع‌نشده» به کار رفته است: «وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا» (یونس: ۹۹)؛ «وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً» (هود: ۱۱۸). در هر دو، پیشینِ شرط ممتنع نیست؛ ممکن است و واقع نشده است. پس زمر: ۴ می‌گوید خدا اگر می‌خواست فرزندی «بگیرد»، از مخلوقاتش برمی‌گزید؛ و «سُبْحَانَهُ» نافیِ وقوعِ این اراده است، نه نافیِ شیوه‌ای که آیه برای همانِ فرض‌شده تصویر می‌کند. اتفاقاً پایانهٔ آیه — «هُوَ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» — قهاریتِ خدا را در برابرِ «زایش» نشان می‌دهد؛ و برگزیدگیِ بندگان با قهاریت ناسازگار نیست، چنان‌که خداوند آدم و نوح و آلِ ابراهیم و آلِ عمران را «اصْطَفَى» خوانده است (آل عمران: ۳۳) و با این حال یگانه و قهار است.

ب) ابناء الله به معنای احباء الله

وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ… (المائدة: ۱۸) ترجمه: یهود و مسیحیان گفتند: «ما فرزندان و دوستان خدا هستیم.» بگو: پس چرا شما را به [کیفر] گناهانتان عذاب می‌کند؟ بلکه شما بشری از جمله آفریدگان او هستید…

در این آیه، «ابناء الله» در کنار «احباء الله» آمده و مشخص می‌شود که منظورِ اهل کتاب از «ابناء الله»، اساساً چیزی به معنای فرزندِ واقعی نبوده، بلکه به معنای «دوستان خدا» و «محبوبِ خدا» بوده است. قرآن در پاسخ، خودِ این ادعا را هم — که محبوبِ خدا هستند — به چالش می‌کشد: اگر محبوبِ خدایید، پس چرا عذابِ گناه می‌شوید؟ اما در هیچ جای آیه، خودِ مفهومِ «ابناء الله» به معنای «احباء الله» نفی نشده است؛ بلکه محبوبِ خدا بودنِ همهٔ اهل کتاب نفی شده است.

دو اشکال نیز بر این خوانش وارد شده است:

اشکال نخست — عطف، ترادف نیست: گفته می‌شود عطفِ دو واژه لزوماً مترادف‌بودنشان را ثابت نمی‌کند؛ همان‌گونه که در جملهٔ «ما دانشمندان و دوستانِ شما هستیم»، دو عنوانِ جداگانه ادعا شده است. پاسخ: درست است؛ اما مقاله از عطف، ترادفِ لغوی نمی‌گیرد؛ محتوای ادعا را از «پاسخِ قرآن» می‌فهمد. اگر ادعای آنان، فرزندِ زایشی بودن بود، عذابِ گناه آن ادعا را نفی نمی‌کرد — پدران، فرزندانِ خود را نیز کیفر می‌دهند؛ اما اگر ادعا، «محبوب و مصون» بودن بود، عذابِ گناه مستقیماً آن را می‌شکست. انتخابِ همین پاسخ از سوی قرآن — «فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ» — نشان می‌دهد که محتوای ادعای اهل کتاب در اینجا، همان «محبوبیت و مصونیت» بوده است؛ همان که از عطفِ «أَحِبَّاؤُهُ» برمی‌آید. نقدِ هم‌سنگِ قرآن بر ادعای هم‌سنگِ آنان نیز همین را تأیید می‌کند: «ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ» (آل عمران: ۲۴) — ادعای مصونیت از آتش؛ و قرآن در هر دو مورد، استحقاقِ مدعیان را نقد می‌کند، نه اصلِ مفهومِ محبوبیت را.

این معنا با زمینهٔ توراتیِ ادعا نیز کاملاً سازگار است. یهود، این عنوان را از تورات داشتند؛ جایی که خداوند اسرائیل را «پسر» می‌خواند: «اسرائیل پسر من، پسر نخست‌زادهٔ من است» (خروج ۴: ۲۲)؛ «از مصر پسرم را خواندم» (هوشع ۱۱: ۱)؛ «من پدر اسرائیل هستم و افرایم پسر نخست‌زادهٔ من است» (ارمیا ۳۱: ۹)؛ «شما پسران یهوهٔ خدای خود هستید» (تثنیه ۱۴: ۱). در همهٔ این کاربردها، «پسر» یعنی امتِ برگزیده و محبوبِ عهد — نه فرزندِ زایشی. پس عطفِ «أَحِبَّاؤُهُ» تفسیری تحمیلی نیست؛ بازسازیِ همان محتوای عهدی است که یهود با خود به میدان آورده بودند.

اشکال دوم — تضادِ برگزیدگی و عذاب: گفته می‌شود در منطقِ قرآن، برگزیدگی همواره با محبت و قربِ الهی گره خورده و محال است خدا، ادعای برگزیدگی را بپذیرد و همان ادعا را مایهٔ عذاب قرار دهد. پاسخ: قرآن چنین ادعایی را «نپذیرفته» است؛ پس تعارضی رخ نمی‌دهد. عذاب، دلیلِ فسادِ ادعای این گروه است، نه نفیِ مفهومِ محبوبیت. اتفاقاً همین پاسخِ قرآن بر پیش‌فرضِ «محبوبیتِ مشروط» تکیه دارد: «اگر محبوبِ خدایید، چرا عذاب می‌شوید؟» این پرسش تنها هنگامی گزنده است که «محبوبیت» مصونیت بیاورد — یعنی همان معنایی که قرآن برای این گروهِ خطاکار منتفی می‌داند، نه برای پاکان. قرآن خود، محبتِ خدا به بندگانِ شایسته را تصریح می‌کند: «فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» (آل عمران: ۷۶). پس مفهوم، محفوظ است؛ منتفی‌شده، استحقاقِ این گروه بود.

۶. پاسخ به شبههٔ «استدلال از سکوت»

ممکن است گفته شود: «این بیان، شباهت زیادی به استدلال از سکوت دارد. هر سخنی را به طرق مختلف می‌توان جواب داد.» برای پاسخ، سه مثال قرآنی می‌آوریم:

مثال اول: قرآن می‌فرماید: وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ (النحل: ۱۰۳) در این آیه، قرآن به ادعای تعلیمِ قرآن توسط انسانی دیگر پاسخ نمی‌دهد و فقط می‌فرماید آن شخص غیرعرب است. آیا درست است بگوییم قرآن اصلِ تعلیمِ قرآن توسط یک بشر را به صورت ضمنی تأیید کرده است؟ خیر؛ قرآن فقط می‌گوید آن بشرِ خاص، این شخصِ غیرعرب نیست.

مثال دوم: مناظرهٔ ابراهیم با نمرود: إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِي وَأُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ… (البقرة: ۲۵۸) آیا اینجا می‌توانیم بگوییم ابراهیم پذیرفته که نمرود هم مثل خدا زنده می‌کند و می‌میراند؟ خیر؛ ولی برای بستنِ راهِ مغلطه، مطلبی مطرح می‌کند که نمرود هرگز قادر به انجامش نیست.

مثال سوم: بهانه‌آوریِ سامری در برابر موسی: قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا… (طه: ۹۵-۹۷) آیا اینجا باید بگوییم موسی به صورت ضمنی ادعای سامری را پذیرفته است؟ خیر؛ ولی به جای تحلیلِ ادعای او، او را از بنی‌اسرائیل می‌راند.

بنابراین، «سکوت» قرآن در برابر «ابن الله» بودنِ عیسی — همراه با تأییدِ ضمنیِ مفهومِ برگزیدگی و محبت — نمی‌تواند به معنای نفی باشد، همان‌طور که در سه مثال بالا، سکوت یا تغییرِ بحث به معنای تأییدِ ادعای طرف مقابل نبود.

۷. قرآن: تأکید بر «ابن مریم» بدون نفی «ابن الله»

آنچه این جمعبندی را کامل می‌کند، ادبیاتِ خودِ قرآن در مورد حضرت عیسی است. قرآن وقتی به نوح و ابراهیم و هود و صالح و شعیب و موسی و هارون اشاره می‌کند، توضیحی در مورد این نمی‌دهد که آن‌ها «ابنِ» چه کسی هستند؛ ولی در مورد حضرت مسیح، این مسئله متفاوت است. قرآن بارها — دست‌کم در ۲۲ آیه — تصریح می‌کند که عیسی «ابنِ مریم» است:

۱. إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ (النساء: ۱۷۱) ۲. اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ (آل عمران: ۴۵) ۳. إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ (المائدة: ۱۷) ۴. وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ (البقرة: ۲۵۳) ۵. الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ (النساء: ۱۵۷) ۶. يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ (المائدة: ۱۱۶) ۷. قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً (المائدة: ۱۱۴) ۸. يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ (المائدة: ۱۱۲) ۹. يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ (المائدة: ۱۱۰) ۱۰. وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا (الزخرف: ۵۷) ۱۱. وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ (البقرة: ۸۷) ۱۲. وَقَفَّيْنَا بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ (الحدید: ۲۷) ۱۳. عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا (المائدة: ۷۸) ۱۴. مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ (المائدة: ۷۵) ۱۵. الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ (المائدة: ۷۲) ۱۶. كَمَا قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّينَ (الصف: ۱۴) ۱۷. وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَأُمَّهُ آيَةً (المؤمنون: ۵۰) ۱۸. قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ (الصف: ۶) ۱۹. ذَلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ (مریم: ۳۴) ۲۰. بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ (المائدة: ۴۶) ۲۱. وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا (التوبة: ۳۱) ۲۲. وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَأَخَذْنَا مِنْهُمْ مِيثَاقًا غَلِيظًا (الأحزاب: ۷)

به نظر می‌رسد قرآن با این تأکیدِ مکرر، در حال بیانِ این حقیقت است که حضرت عیسی «ابنِ مریم» است — یعنی انتسابِ او به مادر، به انسان، و به زمین. قرآن با این‌همه تأکید بر «ابن مریم» بودنِ عیسی، هویتِ انسانی و خاکیِ او را برجسته می‌کند، بدون آنکه لازم باشد «ابن الله» بودنِ او را صریحا نفی کند. دو نکته نیز پاسخِ منتقدانی است که آیاتِ نقدِ خداییِ عیسی را در برابرِ این خوانش می‌آورند. آیاتی چون مائده: ۱۷ و ۷۲ و ۱۱۶-۱۱۸، نقدشان بر «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ» و «اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ» است — یعنی خدایی و پرستشِ عیسی — نه بر انتسابِ محبوبیت؛ و نساء: ۱۷۱ با همین صراحت، عیسی را «ابن مریم، رسول الله» می‌خواند و «ولد» داشتنِ خدا را نفی می‌کند. این آیات، دقیقاً همان دو مفهومی را از هم جدا می‌کنند که مقاله تفکیک می‌کند: «ولدِ» زایشی، نفی‌شده؛ انتسابِ برگزیدگی، نفی‌نشده. همچنین باید تأکید کرد که مقاله مدعی «تسمیه» نیست: قرآن، عیسی را «ابن الله» نخوانده است؛ ادعا آن است که تأکیدِ مکرر بر «ابن مریم» و سکوت در برابرِ «ابن الله» به معنای برگزیدگی، دو گزارهٔ جمع‌پذیرند — نه آنکه نخستی، دومی را اثبات یا نفی کند.

اشکال دیگری نیز مطرح شده است: علتِ آنکه نصاری عیسی را «پسر خدا» خواندند، نحوهٔ زاده‌شدن اوست؛ ولادتِ بی‌پدر، او را متمایز کرده و رابطه‌ای خاص و غیرقابل‌الگوبرداری میان او و خدا ساخته است. پاسخ سه‌لایه است. نخست آنکه قرآن همین ولادتِ بی‌پدر را تصدیق می‌کند — «قَالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ» (آل عمران: ۴۷) — اما همان را مبنای «ولد الله» قرار نمی‌دهد؛ بلکه ولادتِ عیسی را ولادتِ از مریم می‌داند و روزِ تولد او را «يَوْمَ وُلِدْتُ» می‌خواند (مریم: ۳۳). دوم آنکه قرآن خود، عیسی را به آدمِ بی‌پدر و مادر تشبیه می‌کند: «إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ» (آل عمران: ۵۹)؛ اگر بی‌پدری «پسر خدا» بودن می‌آورد، آدم — که نه پدر داشت و نه مادر — سزاوارتر از همه بود؛ و شگفت آنکه انجیل نیز آدم را «پسر خدا» خوانده است (لوقا ۳: ۳۸). پس «پسر خدا» در هر دو کتاب، به معنای آفریدهٔ مستقیم و برگزیدهٔ خداست، نه فرزندِ زایشی. سوم آنکه خوانشِ برگزیدگی، رابطه را عام و قابل‌الگوبرداری نگاه می‌دارد — چنان‌که در کتاب مقدس همهٔ مؤمنان «پسران خدا» خوانده می‌شوند (بخش ۸) — و آنچه رابطه را خاص و غیرقابل‌الگوبرداری می‌سازد، همان «ولدِ» زایشی است که قرآن قاطعانه بسته است.

نکتهٔ جالب آنکه در خودِ انجیل نیز وضع به همین‌گونه است. عیسی در اناجیل حدود ۸۵ بار خود را «پسر انسان» (ابن الانسان) خوانده است، در حالی که تنها یک بار در یوحنا ۱۰: ۳۶ مستقیماً و با ضمیر متکلم خود را «پسر خدا» نامیده است: «من پسر خدایم» (اِگُو اویوس تو تئو ای‌مِی). بقیهٔ مواردی که «پسر خدا» در انجیل آمده، یا دیگران او را چنین خوانده‌اند (مانند حواریون در متی ۱۴: ۳۳ یا شیاطین در لوقا ۴: ۴۱) و یا پاسخِ غیرمستقیم به سؤالِ کاهن بزرگ بوده است (متی ۲۶: ۶۳-۶۴: «تو گفتی»). یعنی حتی در انجیل، عنوانِ غالبِ عیسی «پسر انسان» است — نه «پسر خدا». این خود گواهی است که عیسی بیش از آنکه بر «پسر خدا» بودنِ خود تأکید کرده باشد، بر «پسر انسان» بودنِ خویش — یعنی انسانِ برگزیده و نمایندهٔ خدا بر زمین — تأکید ورزیده است.

دربارهٔ این شمارش دو نکته: نخست، عددِ «حدود ۸۵» بر پایهٔ متنِ یونانیِ اناجیل و برابرگیریِ لفظیِ «پسر انسان» است و بسته به نسخه و شیوهٔ شمارش، میان حدود ۸۰ تا ۸۸ تغییر می‌کند. دوم — و مهم‌تر — مقاله از فراوانیِ یک لقب، «معنای اعتقادی» لقبِ دیگر را نمی‌گیرد؛ معنای اعتقادی را از خودِ متن می‌گیرد (بخش ۸). فراوانی تنها برای نشان‌دادنِ یک تمایزِ نسبی است: «پسر انسان» لقبِ خودخواندگیِ عیسی است و «پسر خدا» در بیشتر موارد، لقبی است که دیگران بر او نهاده‌اند یا پاسخی است که در بسترِ پرسش به او نسبت داده‌اند.

۸. «ابن الله» در کتاب مقدس به معنای برگزیدگی و محبوب خدا

در کتاب مقدس، عنوان «پسر خدا» (در عبری: بنی اِلوهیم، در یونانی: اویوئِ تئو) برای انسان‌های برگزیده و مؤمنان به کار رفته است و معنایی جز برگزیدگی و محبوبِ خدا بودن ندارد:

  • متی ۵: ۹ — «خوشا به حال صلح‌کنندگان، زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد.»
  • یوحنا ۱: ۱۲ — «اما به همهٔ کسانی که او را پذیرفتند، این قدرت را داد که فرزندان خدا شوند.»
  • یوحنا ۱: ۱۳ — «کسانی که نه از خون، نه از ارادهٔ جسم و نه از ارادهٔ مرد، بلکه از خدا زاده شده‌اند.»
  • اول یوحنا ۵: ۱ — «هر کس ایمان آورد که عیسی همان مسیح است، از خدا زاده شده است.»
  • رومیان ۸: ۱۴ — «هر کسانی که به روح خدا هدایت شوند، آن‌ها پسران خدا هستند.»
  • غلاطیان ۳: ۲۶ — «همهٔ شما به‌وسیلهٔ ایمان در مسیح عیسی، پسران خدا می‌باشید.»

در این آیات، «پسران خدا» عنوانی است برای صلح‌جویان، مؤمنان، هدایت‌شدگان به روح خدا و ایمان‌آورندگان به مسیح — یعنی معنایی جز برگزیدگی و محبوبیتِ الهی ندارد. نکتهٔ محوری آنکه یوحنا ۱: ۱۳ صراحتاً می‌فرماید فرزندِ خدا بودن «نه از خون» (اِکْ هایماتوس) است — یعنی هیچ نسبتِ خونی و بیولوژیکی در کار نیست، بلکه زایشی معنوی از خداست. این دقیقاً همان «ابن الله» به معنای انتسابِ معنوی است، نه «ولد الله» به معنای فرزندِ زایشی. عیسی مسیح خود را «فرزندِ اِلوهیم» می‌خواند، نه فرزندِ خدا (یهوه)؛ و اِلوهیم در کتاب مقدس، خدا نیست بلکه نامی است برای موجوداتِ ماورایی (فرشتگان و برگزیدگان) که در خدمتِ یهوه‌اند.

گویاتر از همه این است که خودِ انجیل، هرجا از زبانِ خدا عنوانِ «پسر» را به کار می‌برد، آن را با صفتِ «محبوب» تفسیر می‌کند: «این است پسر محبوب من که بر او خشنودم» (متی ۳: ۱۷؛ متی ۱۷: ۵؛ مرقس ۱: ۱۱؛ دوم پطرس ۱: ۱۷) و در لوقا ۹: ۳۵: «این است پسر برگزیدهٔ من». پولس نیز عیسی را «پسر محبتِ او» می‌خواند (کولسیان ۱: ۱۳). یعنی در خودِ متنِ مسیحی، «پسر خدا» با «محبوب» و «برگزیده» — همان «أَحِبَّاء» — هم‌نشین است؛ و این همان معنایی است که مائده: ۱۸ برای «أَبْنَاءُ اللَّهِ» به دست می‌دهد. گفته می‌شود معنای «پسر خدا» در متون مسیحی را نمی‌توان بدون بررسیِ سیاقِ تاریخی و الهیاتی به «برگزیدگی و محبوبیت» فروکاست. پاسخ: مقاله چنین فروکاستی نمی‌کند؛ این معنا را از کاربردهای گستردهٔ خودِ کتاب مقدس برای انسان‌های برگزیده (آیاتِ فوق)، از زمینهٔ عهدیِ تورات (بخش ۵) و از شرحِ خودِ متن در صحنه‌های خطابِ الهی («پسر محبوب») می‌گیرد. آنچه بعدها در الهیاتِ کلیسایی از این عنوان ساخته شد، افزوده‌ای بر متن است؛ و قرآن نیز نقدش بر همان افزوده‌ها و بر «ولدِ» زایشی است، نه بر انتسابِ محبوبیتِ برگزیدگان. و اگر گفته شود چون انجیل و تورات دستخوشِ تحریف شده‌اند، از آنان برای فهمِ معنای «پسر خدا» نمی‌توان بهره جست، پاسخ آن است که قرآن خود، کتابِ هم‌عصرِ اهل کتاب را ملاکِ داوری می‌داند — «وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فِيهِ» (المائدة: ۴۷) — و معنای یک عنوانِ دینی را باید از کاربردِ خودِ آن کتاب گرفت، نه از الهیاتِ قرونِ بعد؛ تفصیلِ این بحث در اثبات حجیت تورات از نگاه قرآن و رفتار قرآن با کتب گذشته آمده است.

۹. جمع‌بندی

در یک جمع‌بندی نشان دادیم که:

۱. قرآن به صراحت و با شدت، «ولد الله» بودن — یعنی فرزندِ زایشی و بیولوژیک داشتن — را برای خداوند نفی کرده است.

۲. هیچ آیه‌ای از قرآن «ابن الله» بودنِ عیسی را نفی نکرده است. تنها آیه‌ای که به نظر می‌رسد این موضوع را مطرح کرده (توبة: ۳۰)، نه‌تنها نفی صریحی ندارد، بلکه «ابن الله» بودنِ مسیح را صرفاً مشابهِ قولِ کافرانِ پیشین می‌داند — و «افک» (دروغ) کافرانِ پیشین، «ولد الله» بود، نه «ابن الله».

۳. قرآن در دو آیه (الزمر: ۴ و المائدة: ۱۸)، مفهومِ «ابن الله» را به معنای برگزیدگی و محبوبِ خدا بودن، به‌طور ضمنی تأیید کرده است.

۴. قرآن با تأکیدِ مکرر (در ۲۲ آیه)، عیسی را «ابن مریم» می‌خواند و هویتِ انسانی او را برجسته می‌کند، بدون آنکه «ابن الله» بودنش را نفی کند.

۵. در کتاب مقدس نیز «پسر خدا» عنوانی است برای انسان‌های برگزیده و مؤمنان، و معنایی جز محبوبیت و برگزیدگیِ الهی ندارد.

۶. اختلاف، در «لفظ» است نه در «محتوا»: منتقدان می‌گویند قرآن برای برگزیدگی، واژگانِ دقیق‌تری چون «اصطفاء» و «اجتباء» دارد و هرجا «ابن» را در نسبت با خدا آورده، در مقامِ نقلِ ادعایی است که با «بِأَفْوَاهِهِمْ» نقد می‌شود. درست است؛ اما همین سخن، اصلِ محتوا — برگزیدگی و محبوبیتِ بندگان — را تصدیق می‌کند. چون محتوای لفظِ «پسر خدا» در کتاب مقدس، همین برگزیدگی و محبوبیت است (بخش ۸) و قرآن همین محتوا را با الفاظِ خود تصدیق می‌کند، تعارضی در میان نیست. آنچه قرآن با آن «مفهومی» مقابله کرده، «ولد» است — فرزندِ زایشی — و این چیزی نیست که «پسر محبوب» در انجیل از آن دفاع کند.

بنابراین، «ابن الله» خوانده‌شدنِ عیسی در انجیل — به معنای برگزیدگی و محبوبِ خدا بودن — نه‌تنها هیچ تضادی با قرآن ندارد، بلکه مفهومی است که خودِ قرآن نیز آن را تأیید کرده است. آنچه قرآن به شدت رد کرده، «ولد الله» بودن است — یعنی فرزندِ بیولوژیک و زایشی برای خدا — و این چیزی نیست که انجیلِ اصیل نیز آن را ادعا کند.

منابع:

قرآن کریم:

  • سوره‌های الصافات (۱۵۱-۱۵۲)، النساء (۱۷۱)، المؤمنون (۹۱)، الانعام (۱۰۰، ۱۰۱)، مریم (۳۳، ۳۵، ۸۸-۸۹، ۹۲)، الاسراء (۱۱۱)، البقرة (۱۱۶، ۱۱۸، ۱۳۳، ۲۵۵، ۲۵۸)، الانبیاء (۲۶)، الزمر (۴، ۴۴)، الفرقان (۲)، الاخلاص (۳)، الکهف (۴-۵)، التوبة (۳۰، ۳۱)، النحل (۵۷، ۱۰۳)، المائدة (۱۸، ۴۶، ۴۷، ۷۲، ۷۵، ۷۸، ۱۱۰، ۱۱۲، ۱۱۴، ۱۱۶)، آل عمران (۲۴، ۳۳، ۴۵، ۴۷، ۵۹، ۷۶)، یونس (۱۸، ۹۹)، هود (۱۱۸)، الحدید (۲۷)، الزخرف (۵۷)، المؤمنون (۵۰)، الصف (۶، ۱۴)، الاحزاب (۷)، الحج (۷۸)، الجن (۳)، ابراهیم (۴۱)، طه (۹۵-۹۷)

عهد عتیق:

  • خروج ۴: ۲۲؛ تثنیه ۱۴: ۱؛ ارمیا ۳۱: ۹؛ هوشع ۱۱: ۱

عهد جدید:

  • متی ۳: ۱۷؛ ۵: ۹؛ ۱۴: ۳۳؛ ۱۷: ۵؛ ۲۶: ۶۳-۶۴
  • مرقس ۱: ۱۱
  • یوحنا ۱: ۱۲-۱۳؛ ۹: ۳۵-۳۷؛ ۱۰: ۱۷-۱۸، ۳۶؛ ۱۱: ۴
  • اول یوحنا ۵: ۱
  • دوم پطرس ۱: ۱۷
  • رومیان ۸: ۱۴
  • غلاطیان ۳: ۲۶
  • کولسیان ۱: ۱۳
  • لوقا ۳: ۳۸؛ ۴: ۴۱؛ ۹: ۳۵؛ ۲۲: ۷۰؛ ۲۳: ۴۶

لغت‌نامه‌ها:

  • المصباح المنیر (ریشهٔ خَرَقَ و وَلَد)
  • لسان العرب (ابن / ولد / اب / والد)
  • جوهری، الصحاح (ولد بر وزن قفل)

پیوند: